خرید بک لینک
بالاخره سردردام منو ب بیمارستان کشوند

برچسب: نویسنده: نگار عباسیان تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 21:37

من سال ها نماز خوانده ام...


بزرگترها می خواندند، من هم می خواندم...


در دبستان ما را برای نماز به مسجد می بردند.


روزی در مسجد بسته بود. بقال سر گذر گفت:


"نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید "!


مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد. و من سال ها مذهبی ماندم،


بی آن که خدایی داشته باشم!

"سهراب سپهری"

برچسب: نویسنده: نگار عباسیان تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 21:37

حدود یک ماهیه که هیچی ننوشتم ... اما امشب دلم میخاد بنویسم ....خیلی حالم بده خیلی...بعد از کلی اتفاق ماجرای عظیم پیش اومده ...متولد 68 ..تک پسر و از اقوام دور ... مرکز استان زندگی میکنن ... وضع مالیشون بیش از اندازه خوبه من تابحال ندیدمش فقط یکی از دوستام عکسشو برام فرستاده همه خانواده ایطور که بوش

برچسب: نویسنده: نگار عباسیان تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 21:37

سلام این روزا حالم اصلا خوب نیست ...از عالمو ادم بریدم... دلم یه جای اروم میخاد یه ارامش...کنکور داره نزدیک میشه و من اخرا شل کردم ... خیلی وضعم بده خیلی...دیشب به مامانم گفتم من نمیخام ازدواج کنم... گفت بیخود فعلا عظیمو ندیدی چرا میخای نه بگی گفتم اصلا دلم میخاد ... اینطور که من شنیدم عظیم پسر مغرو

برچسب: نویسنده: نگار عباسیان تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 21:37

اخییییییییییش قربون عموم برم امروز زنگ زد گفت اگه بخای اسم اون پسرو بیاری

دیگه اسم منو نیار ...گفتم چیشده اینقد عصبانی بو دگفت همین که گفتم منم فورا زنگیدم خالم خالم گفت نمیدونم یچیزایی از پسره فهمیده به منم نگفته

ولی خالم گفت حسودیم شد عموت تو رو بیشتر از من دوس داره خخخخخخخخخ

وووای خیلی حس خوبی بوود عموم همیشه خوب بود...

و پروندشو بستم...عموم میگفت حتی ارزش فکر کردنم نداره و حتی ارزش اوردن اسمشوو نداره

منم اعلم کردم دیگه حرف ازدواجو نیارین من خونه بابام راحتم

برچسب: نویسنده: نگار عباسیان تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 21:37

فردا ازمون دارم و خیلیشو نخوندم

جباری نابودم خواهم کرد.....

امروز یه وبلاگی دیدم خوشن اشام بود خ ینی خودش میگفت ینی قبلا رفه بودم و بی تفاوت اومدم بیرون

امروز یه دوستی بهم گفت و بدجور درگیرش بوده

منم از داداش کمک خاستم ببینم کیه من که گفتم ادم مشکل روانی داره

خیلی دلم گرفته خیلی ...

کاش یکی بود باهاش میحرفیدم هــــــــــــــــِ

امروز روزه گرفتم تا مرز مرگ پیش رفتم تا الان

التماس دعا

فعلااااااا

برچسب: نویسنده: نگار عباسیان تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 21:37

امروز ازمون خراب کردم ینی رزستو خراب کردم خیلی ناراحتم خیییلی مامانم خیلی دعوام کرد ولی بابام گفت عب نداره پیاماشونو دیدم مامانم میگفت خاک تو سر خنگش ...بابامم گفت از رس حرصش دادی خنگ شده بذارش ب حال خودش کاش این حمایتارو همیشه میکرد ک اینقدر کمبود نداشتم .. بابام گفت تقصیرتونه ک اسم خاستگارو اوردین

برچسب: نویسنده: نگار عباسیان تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 21:37

سلام

خیلی وقته کم مینویسم حوصله نوشتن ندارم...

حوصله هیچکاریو ندارم اینقدر استرس دارم که حد و حساب نداره ....

وبلاگ میهنو حذف کردم با کلی خاطره و کلی گریه کردم ...

چقد دوسش داشتم...عمر این وبلاگم زیاد نخواهد بود شاید حدود 1 ماه ...

تا کنکور سر برسه ...

از همه متنفررررررررررم ...خیلی دلم پره خیلی.....

دلم میخاد گریه کنم ولی اونقدر قلبم از سنگ شده که به بغض کردن ترجیح میدم

برچسب: نویسنده: نگار عباسیان تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 21:37

سلام ازمون دیروز خراب کردم هووووووووف واقعا بریدم خسته شدم بیشتر حرفای دیگران اذیتم میکنن ...بعضیا اظهار نظر میکنن که اصلا نمیدونن تراز چیه درس چیه مشق چیه ... جباری جون گفت شقایق چرا اینقدر خودتو عذاب میدی ...تو حتی جلو من گریه نمیکنی ولی درصورتی که بغض نمیذاره حرفاتو بزنی...اشک تو چشمات موج میزنه

برچسب: نویسنده: نگار عباسیان تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 21:37

صفحه بندی